تبليغاتX
*باهمرهان*
ساعت جهانی
نویسنده => همیار : سید عبدالعلی ستودگان
آدم

آدم

نامت چه بود؟  - آدم

فرزند؟  - من را نه مادري نه پدر بنويس اول يتيم عالم خلقت

محل تولد؟  - بهشت پاک

اينک محل سکونت؟  - زمين خاک

آن چيست بر گردن نهادي؟  - امانت است

قدت؟  - روزي چنان بلند که همسايه ي خدا اينک به قدر سايه ي بختم به روي خاک

اعضاي خانواده؟  - حواي خوب و پاک  قابيل خشمناک  ها بيل زير خاک

روز تولدت؟  - در روز جمعه اي به گمانم که روز عشق

رنگت؟  - اينک فقط سياه ز شرم چنان گناه

چشمت؟  - رنگي به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان

وزنت؟  - نه آن چنان سبک که پرم در هواي دوست نه آن چنان وزين که    نشينم بر اين زمين

جنست؟  - نيمي مرا ز خاک نيم دگر خدا

شغلت؟  - در کار کشت اميدم به روي خاک

شاکي تو؟  - خدا

نام وکيل؟  - آن هم فقط خدا

جرمت؟  - يک سيب از درخت وسوسه

تنها همين؟  - همين!!!

حکمت؟  - تبعيد در زمين

همدست در گناه؟  - حواي آشن

ترسيده اي؟  - کمي

از چه؟  - که شوم من اسير خاک

آيا کسي به ملاقاتت آمده ست؟  - بلي

که؟  - گاهي فقط خدا

داري گلايه اي؟  - ديگر گلايه نه ولي . . .

ولي که چه؟  - حکمي چنين آن هم به يک گناه!!؟

دلتنگ گشته اي؟  - زياد

براي که؟  - تنها فقط خدا

آورده اي سند؟  - بلي

چه؟  - دو قطره اشک

داري تو ضامني؟  - بلي

چه کس؟  - تنها کسم خدا

در آخرين دفاع؟  - مي خوانمش چنان که ا جابت کند دعا

منبع : وبلاگ نویسی

تندیس کفش الزیدی در میدانی در شهر تکریت عراق

تندیس کفش الزیدی در میدانی در شهر تکریت عراق


از زمانی که منتظر الزیدی روزنامه نگار 30 ساله عراقی در جلسه مصاحبه مطبوعاتی مشترک بوش ـ المالکی در بغداد دولنگه کفش خودرا از پای خارج ساخت و به حالت اعتراض به سوی جورج بوش رئیس جمهور وقت آمریکا که در آخرین هفته های عمر حکومتش به عراق رفته بود تا با نظامیان آن کشور وداع کند پرتاب کرد کفش پرانی یک سمبول اعتراض شده است. الزیدی هنگام پرتاب کفش خطاب به بوش با صدای بلند گفت که این لنگه کفش از جانب بیوه های عراقی و این یکی از سوی یتیمان این کشور برای تو . الزیدی که با این دلاوری به صورت یک قهرمان درآمده است پس از کتک خوردن از دست ماموران انتظامی عراق (هموطنانش!) به زندان افتاده است و تا به امروز (14 فوریه 2009) زمانی برای محاکمه او که یک بار به تعویق افتاد تعیین نشده است.عراقی ها از یک سکالپتور (پیکرتراش) عراقی خواستند که تندیس کفش الزیدی را بسازد تا آن را در یک میدان تکریت (زادگاه صدام حسین) نصب کنند که نماد مقاومت عراقی ها باشد. این کفش سفالین در ابعادی بزرگ ساخته شده و با تابلویی در کنار آن در حاشیه شهر تکریت بر پایه ای قرارداده شده است (عکس مقابل) و تصویر آن در رسانه های جهان و از جمله آمریکا انعکاس یافته است.

منبع : امروز در تاریخ ایران و جهان ، به قلم : دکتر نوشیروان کیهانی زاده

این ایرانی ها

این ایرانی ها

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.

وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره

کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..

و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته

کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.

کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت

" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"

و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:

تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم .

راننده تاکسی و مسافر

راننده تاکسی و مسافر

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

کوکب خانوم حوصله ی مهمان ندارد!...........

 مطلبى از  http://www.afaghfars.persianblog.ir/ به نقل از اينترنت :

بعد از گذشت چندین سال دلم برای قهرمانان نقش اول

داستانهای کتاب دبستان تنگ شده بود.به همین خاطر

تصمیم گرفتم سری به زندگی امروز اونها بزنم.

گاو ماما می کرد. گوسفند بع بع می کرد. سگ واق واق

 آ می کرد.

و همه با هم فریاد می زدند:حسنک کجائی؟شب شده بود .

اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت زیادی است که به

خانه نمی آید.......

حسنک به شهر رفته و در آن جا شلوار جین و تی شرت تنگ

به تن می کند. او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات جلوی

آینه به موهای خود ژل می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری تصمیم بزرگی

گرفت.تصمیم گرفت. حسنک را رها کند دیگر با او چت نکند

چون می خواست با پتروس چت کند.

پتروس همیشه پای کامپیوتر چت می کند. پتروس دید که سد

سوراخ شده است. اما انگشت او درد می کرد چون زیادی با

دکمه های کیبورد کار کرده بود. پتروس نمی دانست که سد تا

چند لحظه ی دیگر می شکند. او در حال چت کردن غرق شد!

برای مراسم دفن  کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین

برود.اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریز علی دید که کوه ریزش کرده. اما حوصله ی دردسر را

نداشت. قطار به سنگ بر خورد کرد و منفجر شد.

کبری و مسافران آن قطار مردند.اما دهقان فداکار بدون توجه به

خانه رفت.

الان چند سالی است کوکب خانم مهمان نا خوانده ندارد. او

حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او کلاس

بالائی دارد. چون فامیل های پولداری دارد. 

معلومه زندگی مدرن امروزی روی قهرما نان دوست داشتنی

بد جوری تاثیر گذاشته.  

آیا چنین است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مداد سفيد

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...
هيچ کسي به او کار نمي داد...
همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند..
.
مداد سفيد تا صبح کار کرد...
ماه کشيد...مهتاب کشيد...
و آنقدر ستاره کشيد که
...
کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...
جاي خالي او...
با هيچ رنگي
...
پر نشد

با تشكر از سميرا
شکایت

مطلب زیر فقط به خاطر قسمت آخرش آورده شده

بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد:

اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرا، نوع بستني انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من به تازگي يك خودروي شورولت پونتياك خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟

مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!
نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.
اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت که:

پديده اي به نام قفل بخار(Vapor Lock ) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت پونتياك و مشتري بود.

مردم به زبانهاي مختلفي سخن مي گويند. آن ها از ادبيات متفاوتي براي  گفتار بهره مي گيرند. اگر حرف مردم را خوب گوش كنيم ، مي توانيم با توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه که مي خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشيم.
آيا همه حرفهاي مردم ما بايد منطقي ، اصولي و مرتبط با موضوع باشد؟ به عنوان مثال در این مورد ،

اگر مشتري چيزي مي گويد كه به نظر مسخره و بي ربط است ، يا شكايتي عجيب را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟
يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام بظاهر احمقانه او مي تواند روشنگر مسير بهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده اي كه نقل شد، تاكيد بر اين موضوع دارد كه این مشتري بهترين راهنما و كمك در بهتر شدن محصول و خدمات شرکت جنرال موتورز بوده است. اگر در پي نوآوري هستيم ، بايد به طور جدي سازوكار «خوب گوش دادن» و «شنيدن» صداي مشتري را طراحي كنيم. شما مشتريان خود را مي شناسيد؟ صدايشان به گوشتان مي رسد؟

بي ربط و با ربط، "حرف مردم" و در مورد شرکت های تجاری "حرف مشتري" که همان آحاد مردم هستند ، گوهر است.

خوشبختی

 

 از چارلی چاپلین پرسیدند :

 

خوشبختی چیست؟


پاسخ داد :

 

فاصله ی این بدبختی تا بدبختی بعدی .

بعداً فهميدم

 روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود.

بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده!
يه آه از ته دل کشيد.
بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.
بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.
اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.
بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.
بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود.
بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.
بعداً فهميدم شاش داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.
ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.
بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!
بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!
بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه مبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش!
نکات مهم:
1ـ چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!
2ـ  آدم منگل هم دل داره!!
سوال هوش هفته: اين دختره چه جوري اين همه چيز رو بعداً فهميد! 
معروف ترين مكان هاي ارواح!

 خانه كشيش بارلي

مردم انگليس اغلب با خانه‌هاي ارواح، عمارت‌ها و قصرهاي تسخير شده آشنايي زيادي دارند ولي در اين كشور (خانه كشيش بارلي) يكي از پرروح‌ترين خانه‌ها است و روايات و داستان‌هاي بسيار زيادي براي اثبات اين مدعا در دست مي‌باشد

اين خانه در سال 1863 در كنار كليساي بارلي بنا شد تا جناب كشيش‌(هنري بول) در آن سكني گزيند. اين بنا سالها محل طغيان روح‌هاي سركش بوده و اتفاقات عجيبي همچون حركت كردن خودبه‌خود اشيا، بوهاي عجيب، نقاط سرد در قسمت‌هاي مختلف خانه، صداي تاخت و تاز اسب‌ها و تجسم اشباح در آن رخ ميداد. حتي بعد از اين‌كه اين خانه در سال1939 ‌ طعمه حريق گشته و ويران شد و عكس‌هاي بسياري نيز از ويرانه‌هاي آن گرفته شد، باز هم كليساي مجاور آن محل بروز اين اتفاقات شد. كاپيتان دبليو. اچ. گركسون يكي از ساكنان اين خانه مي‌نويسد: بارها او و خانواده‌اش روح يك پرستار بچه كه سرگردان به اين طرف و آن طرف مي‌رفته است را ديده‌اند. بعد از اين‌كه اين پرستار را چند بار در كنار يكي از پنجره‌هاي خانه ديدند، آن پنجره را با آجر پوشاندند تا ديگر او را نبينند. گركسون در خاطرات خود مي‌نويسد(شايد آن آتش‌سوزي مصيبت‌بار تاثيري ناراحت كننده داشته است زيرا در طول آن شب چند نفر گفتند مرا به همراه دو غريبه كه يكي خانمي ملبس به شنلي خاكستري رنگ و ديگري جنتلمن با سر طاس و كت بلند مشكي بودند، ديده‌اند. چند تا از وحشت‌انگيزترين اتفاقات اين خانه كه مو را برتن انسان راست مي‌كند براي (ماريان)، همسر كشيش(ليونل فويستر) كه از تاريخ 30 اكتبر 1930 به اين خانه نقل مكان نمودند افتاده است. يكي از ارواح اين خانه سعي مي‌كرد با ماريان ارتباط برقرار نمايد و اين كار را با روش عجيبي انجام مي‌داد. او بر روي ديوارهاي خانه نامه مي‌نوشت عكس‌هاي اين نوشته‌ها هنوز هم در دست است و در مركز مطالعات ماوراءالطبيعه نگهداري مي‌شوند. يكي از اين عكس‌هاي شگفت‌آور آجري را نشان مي‌دهد كه در هوا شناور است در عكس ديگري چيزي روبان مانند در هوا معلق مي‌باشد و همچنين هيئت‌هاي مه‌آلود اشباح. هنوز هم افراد بسياري مي‌گويند كه در زمين‌هاي برجاي مانده از خانه كشيش بارلي روح ديده و از آن عكس ‌گرفته‌اند. در جولاي سال 2000 عكسي توسط يكي از گردشگران گرفته شد كه هاله‌اي كروي و اسرارآميز كه به آن (اورب) مي‌گويند در آن به‌طور واضحي مشخص است.

برج لندن

يكي از معروف‌ترين و ماندگارترين بناهاي تاريخي دنيا برج لندن است كه در عين حال يكي از پرشبح‌ترين ساختمان‌‌هاي دنيا نيز قلمداد مي‌شود بي‌‌شك ناشي از تعداد زياد اعدام‌ها، قتل‌ها و شكنجه‌هايي است كه در هزار سال گذشته در پس ديوارهاي اين محل صورت گرفته است. بارها و بارها گزارش شده است كه افراد مختلفي در دور و اطراف برج روح ديده‌اند. در يك نيمه شب زمستاني در سال 1957 يكي از نگهبانان از صداي برخورد يك شي‌ به سقف از جا پريد. وقتي براي پيگيري و بررسي از اتاقك بيرون رفت موجودي سفيدرنگ و بي‌‌شكل را ديد كه بر روي برج قرار گرفته است. مدتي بعد آنها دريافتند كه (ليدي جين‌گري) در تاريخ 12 فوريه سال 1554 درهمان محل سر از بدنش جدا شد. شايد سرشناس‌ترين سكنه برج لندن روح (آن بولين) باشد. او يكي از همسران (هنري هشتم) بود كه در سال 1536 در اين برج سرش زير گيوتين گذاشته شد. روح او در مواقع بي‌‌شماري ديده شده است گاهي سرش را در دست دارد و بر روي (برج سبز) يا در كليساي سلطنتي برج قدم مي‌زند. ديگر ارواح اين برج، روح (هنري ششم)، (توماس بكت) و (سر والتر رالي) مي‌باشند. يكي از مخوف‌ترين داستان‌هاي برج لندن درباره مرگ(كنتس ساليز بري) مي‌باشد. اين كنتس در سال 1541 به علت دست داشتن در چند جنايت (كه امروزه اعتقاد بر اين است كه اين زن بي‌‌گناه بود) به مرگ محكوم شد. وقتي كه كنتس را به سوي چوبه‌دار مي‌بردند او از دست سربازان گريخت و فرار كرد ولي چند لحظه بعد توسط مردي كه تبرش را به سوي وي پرتاب كرد كشته شد. صحنه اعدام كنتس ساليز بري بارها توسط ارواح برج سبز نمايش داده شده و توريست‌هاي حاضر در برج با چشم خود آن را ديده‌اند.

كوئين مري

البته كشتي كويين مري يك خانه نيست ولي درست مثل خيلي از خانه‌هاي قديمي به تسخير ارواح درآمده است. كوئين مري كه زماني يك كشتي اقيانوس پيماي لوكس و مجلل بود، بعد از اين‌كه روزهاي اقيانوس‌نوردي خود را پشت‌سر گذاشت، در سال 1967 توسط فردي از اهالي كاليفرنيا خريداري شده و به يك هتل تبديل شد. پرروح‌ترين نقطه كوئين مري موتورخانه آن است. جايي كه پسرك 17 ساله‌‌اي در آن طعمه آتش شد و جان خود را از دست داد. مردم بسياري مي‌گويند صداي ضربه خوردن به لوله‌ها و درهاي كابين‌هاي اين كشتي را با گوش خود شنيده‌اند. در جايي از كشتي كه درحال حاضر سالن لابي هتل مي‌باشد بارها بانويي سپيدپوش ديده شده است و اشباح‌ چندين كودك، استخر كشتي را به تسخير خود درآورده‌اند. روح دختر كوچولويي كه گفته مي‌شود گردنش در يك حادثه در استخر شكست هنوز هم مادر و عروسكش را مي‌خواهد. راهروي رختكن استخر، منطقه‌اي پر از اتفاقات غير قابل توضيح است. مبلمان‌ها بي‌‌دليل از جاي خود حركت مي‌كنند، مردم احساس مي‌كنند دستاني نامرئي آنها را لمس مي‌نمايند و روح‌هاي ناشناسي ظاهر مي‌شوند. در دماغه كشتي هرازگاهي مي‌توان صداي جيغ يك روح را شنيد. جيغي توام با درد كه مي‌گويند صداي ملواني است كه در زمان تصادف كشتي كشته شد.

ويلي هاوس

(ويلي هاوس) واقع در (سن‌ ديه‌گو) كاليفرنيا عنوان معروف‌ترين خانه ارواح ايالات متحده را به خود اختصاص داده است. اين عمارت درسال 1875 توسط (توماس ويلي) برروي زميني ساخته شد كه بخشي از آن دريك گورستان قديمي قرار داشت و از همان زمان محل عبور و مرور ارواح بود. نويسنده‌اي به نام (دوتريسي رگولا) درباره تجاربش در آن خانه مي‌نويسد: (در طول چندين سال وقتي شبها در مهمانخانه مكزيكي شهر در آن سوي خيابان شام مي‌خوردم، ديگر عادت كرده بودم كه ببينم پنجره طبقه دوم ويلي هاوس گاهگاهي باز مي‌شود. اين در حالي بود كه هيچكس در آن خانه زندگي نمي‌كرد و درهايش قفل بودند. آخرين باري كه به آن جا رفتم احساس كردم در قسمت‌هاي مختلفي از آن انرژي خاصي جريان دارد. به خصوص در قسمتي كه زماني محل دادگاه شهر بود. در اين قسمت احساس مي‌كردم بوي كهنه سيگار در فضا پيچيده است. در راهروي اصلي بوي عطري به مشام مي‌رسيد كه ابتدا فكر كردم مربوط به خانم راهنماست. ولي وقتي جلوتر رفتم تا با او درباره خانه صحبت كنم متوجه شدم او اصلا بوي عطر نمي‌دهد. ديگر ارواحي كه در آن خانه ديده شده‌اند عبارتند از: شبح دختركي كه به‌طور اتفاقي درآن خانه حلق‌آويز و خفه شد، روح (جيم رابينسون يانكي) ، دزدي كه آنقدر مردم او را با چماق زدند كه در راهروي خانه جان داد و اكنون روحش در همان محل ظاهر مي‌شود و خود را به توريست‌ها مي‌نماياند. دختر مو قرمز ويلي روح بعدي است او آنقدر واقعي به نظر مي‌رسد كه گاهي با يك بچه زنده اشتباه گرفته مي‌شود. (سيبل ليك) مديوم مشهور آمريكا مي‌گويد تاكنون با چندين روح ويلي هاوس ارتباط برقرار كرده است و (هانس هولزر) شكارچي ارواح نيز ويلي هاوس را يكي از مهم‌ترين ساختمان‌هاي ارواح آمريكا مي‌داند.

كاخ سفيد

بله، عمارت بزرگ بلوار پنسيلوانيا در واشنگتن‌دي‌سي نه تنها محل زندگي رييس‌جمهور فعلي آمريكاست بلكه منزل چندين رييس‌جمهور فقيد اين كشور مي‌باشد كه هرازگاهي هوس مي‌كنند سري به آن جا بزنند. هر چند كه تمامي آنها سالهاست كه مرده‌اند. مي‌گويند پرزيدنت هريسون گاهي اوقات اتاق زيرشيرواني كاخ سفيد را جستجو مي‌كند و معلوم نيست به دنبال چه چيزي مي‌گردد. پرزيدنت اندرو جكسون اتاق خواب خودش را در كاخ سفيد هنوز هم در تسخير خود دارد و روح (ابيگيل آدامز) همسر يكي از رييس‌جمهورها يك بار درحالي ديده مي‌شود كه در هواي يكي از سالن‌هاي كاخ سفيد شناور بود و گويي چيزي را حمل مي‌كرد. در اين بين روحي كه بيشتر از بقيه به كاخ سفيد مي‌آيد، روح (آبراهام لينكلن) است. (النور روزولت) يك بار گفت وقتي در اتاق لينكلن در حال كار بوده حضور پرزيدنت لينكلن را به وضوح حس كرده است كه به او نگاه مي‌كرد.
در زمان رياست جمهوري روزولت يكي از كاركنان كاخ سفيد مي‌گفت روح لينكلن را با چشم خودش ديده است كه روي لبه تختش نشسته بود و چكمه‌هايش را از پايش درمي‌آورد. يك بار ديگر و باز هم در زمان روزولت، (ويلهمينا) ملكه هلند يك شب مهمان كاخ سفيد بود. او نيمه‌هاي شب با صداي ضربه‌اي به در اتاق از خواب بيدار شد. وقتي در را باز كرد رو به روي خود آبراهام لينكلن را ديد كه از درون راهرو به او خيره شده است. همسر كالوين كاليج مي‌گويد چندين بار لينكلن را ديده است كه دستهايش را در پشت گره كرده بود و در سالن‌ بيضوي كاخ ايستاده بود و از پنجره‌ بيرون را تماشا مي‌كرد.

پل اميلي

پل اميلي پلي كوچك، سرپوشيده و تاريخي در منطقه (استو) در (ورمونت) است كه خيلي‌ها سعي مي‌كنند شبها از آن عبور نكنند. مي‌گويند روحي به نام (اميلي) اين پل را به تسخير خود درآورده است. كار اين روح فقط اين نيست كه درون اتاقك پل ظاهر شود و خود را به زندگان نشان بدهد بلكه او روحي ترسناك است و كارهاي وحشت‌آوري انجام مي‌دهد. به‌طور مثال اتومبيل‌ها را به شدت تكان مي‌دهد و صورت قربانيان خود را با ناخن‌هاي نامرئي‌اش مي‌خراشد. 150 سال است كه اسبها و اتومبيل‌هايي كه از اين پل مي‌گذرند خراشيده مي‌شوند. مردم صداي زني را مي‌شنوند و هيكل روح مانندي را مي‌بينند و شاهد ظهور نورهاي عجيبي مي‌شوند ولي در عكس‌هاي گرفته شده از پل اميلي چيزي جز نورهاي گوي مانند (اورب) ديده نمي‌شود. داستان‌هاي متفاوتي درباره پل اميلي برسر زبان‌هاست. از دختر عاشقي كه 150 سال پيش به‌خاطر محبوبش خود را بر روي پل حلق‌آويز كرد تا زني كه در دهه 1970 براي ترساندن بچه‌هايش اين افسانه را سرهم كرد. ولي موسسه تحقيقاتي ماوراءالطبيعه آمريكا پس از بررسي اين پل زيبا با دستگاه‌هاي پيشرفته به اين نتيجه رسيد كه داستان‌هاي ارواح مردم چندان هم بي‌‌ربط نيستند و درون پل مسلما در تسخير يك يا چند روح مي‌باشد. روحي كه صداي كشيده شدن ناخن‌هايش بر روي ديوارهاي چوبي اتاقك روي پل، تن انسان را به رعشه وا مي‌دارد.

روح دايي مايك

من دوازده سال پيش با اهالي يك خانه ارواح در جنوب نيوجرسي مصاحبه كردم. مطلبي كه مي‌خوانيد داستاني است كه خانم صاحبخانه درباره اتفاقات آن جا برايم تعريف كرد. اين خانه خانه‌اي خلوت است كه در خياباني خلوت و در شهري كوچك قرار دارد.داستان ما از اوايل دهه 1960 آغاز شد. در آن زمان (مايك) برادر (جوآن) با يك دختر شلوغ و ناآرام كه خانواده، او را (ردز) صدا مي‌زدند نامزد شد. يك روز (مايك) و نامزدش(ردز) در فيلادلفيا اتومبيل‌سواري مي‌كردند و با دوستانشان كورس گذاشته بودند. هر دوي آنها حسابي به هيجان آمده بودند و از سرعت لذت مي‌بردند. (ردز) براي اين‌كه بازنده مسابقات نباشد پشت‌سر هم به مايك مي‌گفت (گاز بده، گاز بده) كمي بعد ديگر طاقت نياورد و از همان طرف پاي خود را روي پدال گاز گذاشت و آن را فشار داد. مايك نتوانست اتومبيل را كنترل كند و اتومبيلشان چپ كرد. در اين تصادف (ردز) فورا كشته و مايك به شدت زخمي شد به‌طوري كه حتي نتوانست در مراسم تدفين (ردز) شركت كند چون بايد در تختش مي‌ماند. وقتي خانواده از مراسم تدفين به خانه برمي‌گشتند، به اتاق مايك در طبقه بالا رفتند، به محض ورود آنها مايك براي آنها دقيقا توصيف كرد كه (ردز) در تابوت چه لباسي بر تن داشت و چه جواهراتي به همراه داشت. خانواده او مي‌پرسيدند كه از كجا اين‌چيزها را مي‌داند و مايك پاسخ داد (ردز) پيش او آمده بود تا او را ببيند.
چندين سال بعد (بابي) پسر (جوآن) براي جنگ راهي ويتنام شد. دايي مايك به او گفت فردا تا من نيامده‌ام حركت نكن. چون مي‌خواهم يك سكه شانس به تو بدهم تا از تو حفاظت كند. دايي مايك خيلي اصرار داشت كه اين سكه را به بابي بدهد. روز بعد همه خانواده براي بدرقه (بابي) به فرودگاه رفتند.

همه به جز دايي مايك. دايي مايك هرگز به فرودگاه نيامد و بابي مجبور شد بدون ديدن او به ويتنام برود. وقتي جوآن به خانه برگشت همسايه‌ها به او گفتند تلويزيونش را روشن كند و به اخبار گوش بدهد. او تلويزيون را روشن كرد. اخبار، برادرش (مايك) را نشان مي‌داد كه كشته شده و روي زمين افتاده بود او به هنگام سرقت از يك بانك كشته شده بود زيرا مي‌خواست يك كلكسيون سكه را بدزدد.

يك شب بابي در پايگاه خود نگهبان بود. نيمه‌هاي شب چشمش به شخصي افتاد كه در تاريكي به او نزديك مي‌شود. فرمان ايست داد. اسلحه را به سمت او گرفت. تا به حال به سوي يك انسان واقعي شليك نكرده بود و به همين خاطر ترديد داشت. آن شخص نزديك‌تر شد و ناگهان بابي او را شناخت. او (دايي مايك) بود. دايي مايك به او گفت پشت سرت را نگاه كن. وقتي بابي برگشت درست رو ‌به روي خود يك سرباز دشمن را ديد كه با خنجر آماده ايستاده بود. بابي فورا شليك كرد و او را كشت وقتي برگشت ديگر دايي مايك آن‌جا نبود. دايي‌اش نتواسته بود سكه شانس را به او بدهد ولي گويا خود آن‌جا رفته بود تا جانش را نجات بدهد. پس از جنگ بابي راننده اتوبوس شد. يك شب دوباره احساس كرد درست مثل زمان جنگ حضور دايي مايك را حس مي‌كند. صداي او را شنيد كه مي‌گفت (پشت سرت را نگاه كن) او برگشت و مردي را ديد كه با يك چاقو آماده ضربه زدن به اوست. او آن مرد را خلع سلاح كرد و به پليس تلفن زد.

بابي هنوز هم هرازگاهي كه خطري تهديدش مي‌كند دايي مايك را مي‌بيند.

کوتاه ، اما خواندنی !

ــ سياست همچون دريايي باشكوه و وسيع و پهناور و ژرف است. گاهي حال آدم را به هم مي‏زند.

ــ مأموران امداد آتش‏نشاني، براي مردي كه از ته دل مي‏خنديد، طناب انداختند تا بالا بيايد.

ــ چون مي‏خواستم فردا بيدار نشوم، يك بمب ساعتي كوك كردم و بالاي تخت گذاشتم.

ــ خانوم براي ميهمان‏هايش سنگ تمام گذاشت. تمام دندان ميهمان‏ها ريخت.

ــ به يك معتادي گفتند خيلي تابلويي. رفت موزه‏ي لوور خودش را بفروشد.

ــ جواني كه آرزوهايش بر باد رفته بود، از اداره هواشناسي شكايت كرد.

ــ خيلي خجالت كشيدم. همين روزها نمايشگاه مي‏زنم بياييد تماشا.

ــ وقتي پست بالاتري به او دادند، با چتر نجات سر كار رفت.

ــ نويسنده‏اي آن‏قدر خودش را سانسور كرد تا ناپديد شد.
 
ناصر خالدیان
عشق از ديدگاه معلمان

عشق از ديدگاه معلمان


دبير زيست:عشق مرضی است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن مي شود.
دبير شيمی:عشق تنها اسيدی است که در قلب اثر دارد.
دبيردينی:عشق يک موهبت الهی است که خداوند به بندگانش هديه کرده است.
دبير رياضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن.
دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايی است که هر عشقی را به طرف خود جذب مي کند.
دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلی و مجنون پاک باشد.
دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ی هر قلبی اصابت مي کند!!!

"مثل های کشورها و کلام بزرگان درباره ی "زن

هر فرهنگ و سرزمینی برای هرچیز مثلی دارد ، که گاهی یکی از مثل ها بیش از بقیه گل می کند .

تعدادی مثل در مورد "زن" از بعضی کشورها خدمتتان عرضه می گردد .

گرچه این ها مثل است و به قول مشهور در مثل مناقشه نیست اما خاضعانه از تمامی زنان بزرگوار پوزش می خواهم .

هيچ زني در راه رضاي خدا با مرد ازدواج نميكند. (مثل اسكاتلندي)

مردي كه به خاطر پول زن داماد مي‌شود به نوكري مي‌رود. (مثل فرانسوي)

اشتهاي زن دو برابر مرد است، هوش او چهار برابر و هوسهاي او هشت برابر. (مثل برماني)


اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. (مثل اسپانيايي)
 

براي يك زندگي آرام و بدون مخمصه شوهر بايد كر و زن بايد لال باشد. (سروانتس)
 

تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (مثل چيني)


داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي‌لياقت است. (مثل لهستاني)
 

داماد كه نشده‌اي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته‌اي. (مثل فرانسوي)


زن عاقل با داماد بي‌پول خوب مي‌سازد. (مثل ايتاليايي)
 

زنان مانند كوههاي خوش منظره‌اي هستند كه بايد آنها را از دور ديد و از مناظرشان لذت برد. (مثل ژاپني)
 

قبل از آنكه به جنگ بروي يك بار، پيش از رفتن به دريا دو بار، و قبل از زن گرفتن سه بار دعا كن. (دانشمند لهستاني)
 
 
            کلام بزرگان درباره ی زن را در ادامه مطلب مطالعه نمایید .

ادامه مطلب
عکس هایی که دنیا را تکان داد

World Press Photo یک سازمان مستقل و غیرانتفاعی است که دفترش

 در آمستردام هلند قرار دارد و از سال 1955، هر ساله بهترین عکس‌های

 خبری را انتخاب می‌کند. هدف این تشکیلات از این کار ترغیب کردن رعایت

 استانداردهای حرفه‌ای در زمینه فتو‌ ژورنالیسم و تشویق مبادله آزاد و بدون

 محدودیت اطلاعات است.  در واقع World Press Photo بزرگترین و با

اعتبارترین رقابت‌‌ عکس خبری را در سطح جهان اداره می‌کند. در اینجا

 به معرفی بهترین عکس‌های خبری نیم قرن اخیر که از سوی این سازمان

 انتخاب شده است، می‌پردازيم.

مرور این عکس‌ها، متأسفانه چهره زشت و آمیخته با فقر و جهل و غرور و

 تعصب دنیا را پدیدار می‌کند .

 

 عکس ها و توضیح آن ها را می توانید در ادامه مطلب مشاهده نمایید  


ادامه مطلب
ده (10)تصویر ماهواره ای از (10) رویداد مهم جهان

۱۰ تصویر ماهواره‌ای تاثیرگزار در جهان که هر کدام نشان دهنده یک رویداد بزرگ بوده است. برای مشاهده تصاویر در ابعاد بزرگ ، روی هر تصویر کلیک کنید.

 

 

تمامی تصاویر را در ادامه مطلب مشاهده نمایید .


ادامه مطلب
فيلم دموكراسي به سبك آمريكايي
اخبار گوناگون
درباره وبلاگ
چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد ******************** یاران و همراهان سلام! هدف از راه اندازي اين وبلاگ تا آن جا كه در توان است خدمت به شما عزيزان مي باشد . و اين ميسر نمي شود مگر اين كه انتظارات شما را بدانيم . و همين طور كه از آدرس و عنوان وبلاگ پيداست ياري و همراهي متقابل باعث پربار شدن و جذابيت هر چه بيشتر آن مي شود . همراه شما! مدير و خدمتگزار شما در وبلاگ = هميار :ستودگان
طراح قالب

آمار وبلاگ

دانلود RssReader

اضافه شدن به علاقه مندي ها
خانگي كردن اين صفحه
ذخيره كردن صفحه

Powered By
BLOGFA.COM