حکایت اول :
بهلول دلش از دنيا گرفته بود و در گوشه خرابه اي نشسته و به ذكر خدا
مشغول بود و در همين حال لباس هايش را از تن در آورده و وصله مي زد .
زن بي عفتي از آنجا عبور مي كرد ، چشمش به بدن بهلول افتاد و او را به
فحشا دعوت كرد .
بهلول گفت : " وزن دست هاي من چه قدر است ؟ "
سپس وزن يك يك اعضاي خود را پرسيد و گفت :
" كدام عاقلي است كه به خاطر عضو كوچكي ، همه اعضاي خود را در
آتش جهنم بسوزاند ؟ "
سپس از جاي خود برخواست ، نعره اي كشيد و فرار كرد .
حکایت دوم :هنگامي كه هارون از سفر حج مراجعت مي نمود ، بهلول در سر راه او
ايستاد و به آواز بلند سه مرتبه صدا زد : " هارون "
هارون پرسيد : " اين صدا از كيست ؟ "
گفتند : " بهلول مجنون است "
رو به بهلول كرد و گفت : " مي داني من كيستم ؟ "
بهلول گفت : " تو آن كسي هستي كه اگر در مشرق ظلم كنند و تو در
مغرب باشي ، مسئوليت آن ظلم با تو بوده و در روز قيامت باز خواست
خواهي شد . "
هارون گريه كرد و گفت : " از من حاجتي بخواه . "
بهلول گفت : " حاجت من اين است كه دستور دهي گناهان مرا بخشند
و مرا داخل بهشت كنند . "
هارون گفت : " اين كار از من ساخته نيست ،ولي قرض هاي تو را
مي پردازم . "
بهلول پاسخ داد : " با اموال مردم قرض پرداخت نمي شود ، شما اموال
مردم را به خودشان برگردانيد . "
هارون گفت: " دستور مي دهم براي تأمين معاش تو حقوق دايمي بپردازند."
بهلول گفت : " ما همه بندگان خدا هستيم . آيا ممكن است خداوند تو را در
نظر گرفته باشد و مرا فراموش كند ؟

